تبليغاتX
هر کسی به رسم دوستی دلم را شکست

هر کسی به رسم دوستی دلم را شکست

از تنهایی ها فرار کردم و به دنبال تو می گردم

طعمش تلخ بود ، تلخي اش را دوست نداشتيم

نمي دانستيم كه دواست ، دواي تلخ ترين دردها

نمي دانستيم معجون است ، معجون انسان شدن.

گمش كرديم ، شيطان از دستمان دزديد.

بي طاقت شديم و نا آرام ، دهانمان بوي شكايت گرفت و گله...

و تازه فهميديم نام آن اكسير مقدس ، نام آنچه از دستش داديم ،"صبـر"بود

+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم آذر 1388ساعت 9:4 بعد از ظهر توسط مائده |


چشمهایم را زیر باران شستم

 

گفتند باران خود مظهر پاکیست

 

چرا دیگر می شویی

 

 گفتم این چشمها آنقدر ناپاک و آلوده اند

 

که من از قطره های پاک باران شرم دارم

+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 5:48 بعد از ظهر توسط مائده |


خسته شدم از تمام اين محبتهاي دروغين

                       خسته شدم از مردماني كه صورتك هاي زيبايند و آلوده به

                                          سيرت هاي ناپاك دارند

                       خسته شدم از تمام چيزي كه اسمش دوستي است و بر

                                  آن تنها سايه اي از نيازهاي ما افتاده

                          ديگر خسته شدم ، خسته ي خسته . . .

 

* * * * * * * *

روزگاری مردم دنیا دلشان درد نداشت ، هر کسی غصه اینکه چه می کرد نداشت

 چشم سادگی از لطف زمین می جوشید  خودمانیم زمین این همه نامرد نداشت 

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 9:44 قبل از ظهر توسط مائده |


استادی درشروع کلاس درس، لیوانی پراز آب به دست گرفت. آن را بالا گرفت که همه ببینند. بعد از شاگردان پرسید:
به نظر شما وزن این لیوان چقدر است؟
شاگردان جواب دادند:
50 گرم ، 100 گرم ، 150 گرم
استاد گفت:
من هم بدون وزن کردن، نمی دانم دقیقا“ وزنش چقدراست. اما سوال من این است: اگر من این لیوان آب را چند دقیقه همین طور نگه دارم، چه اتفاقی خواهد افتاد؟
شاگردان گفتند: هیچ اتفاقی نمی افتد.
استاد پرسید:
خوب، اگر یک ساعت همین طور نگه دارم، چه اتفاقی می افتد؟
یکی از شاگردان گفت: دست تان کم کم درد میگیرد..
حق با توست. حالا اگر یک روز تمام آن را نگه دارم چه؟
شاگرد دیگری گفت: دست تان بی حس می شود. عضلات به شدت تحت فشار قرار میگیرند و فلج می شوند. و مطمئنا“ کارتان به بیمارستان خواهد کشید و همه شاگردان خندیدند.
استاد گفت: خیلی خوب است. ولی آیا در این مدت وزن لیوان تغییرکرده است؟
شاگردان جواب دادند: نه
پس چه چیز باعث درد و فشار روی عضلات می شود؟ درعوض من چه باید بکنم؟
شاگردان گیج شدند. یکی از آنها گفت: لیوان را زمین بگذارید.
استاد گفت: دقیقا“ مشکلات زندگی هم مثل همین است.
اگر آنها را چند دقیقه در ذهن تان نگه دارید اشکالی ندارد. اگر مدت طولانی تری به آنها فکر کنید، به درد خواهید آمد.
اگر بیشتر از آن نگه شان دارید، فلج تان می کنند و دیگر قادر به انجام کاری نخواهید بود.
فکرکردن به مشکلات زندگی مهم است. اما مهم تر آن است که درپایان هر روز و پیش از خواب، آنها را زمین بگذارید.
به این ترتیب تحت فشار قرار نمی گیرید، هر روز صبح سرحال و قوی بیدار می شوید و قادر خواهید بود از عهده هرمسئله و چالشی که برایتان پیش می آید، برآیید!
دوست من، یادت باشه که لیوان آب را همین امروز زمین بذار
زندگی همین است!

 

این عید هم گذشت اما هنوز در بزرگترین حسرت به سر میبریم

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت 12:6 بعد از ظهر توسط مائده |


 يس ﴿۱﴾

سوگند به قرآن حكمت‏آموز (۲)

 

وَالْقُرْآنِ الْحَكِيمِ ﴿۲﴾

كه قطعا تو از [جمله] پيامبرانى (۳)

 

إِنَّكَ لَمِنَ الْمُرْسَلِينَ ﴿۳﴾

بر راهى راست (۴)

 

عَلَى صِرَاطٍ مُّسْتَقِيمٍ ﴿۴﴾

 

هدیه های ناقابل ما همین است امیدوارم که راضی باشی.

 

+ نوشته شده در شنبه هفتم شهریور 1388ساعت 7:13 بعد از ظهر توسط مائده |


خوش به حالت رفتی جایی که از رفتنت تا اکنون دل نگران این بودم نرفتی . حال که رفتی و با خوشحالی که سراز پا نمی شناختی به خانه برگشتی . کاش به قولت عمل کنی در سفر بعدی خود ما را لایق همسفری با خود بدانی .

فقط یک جا می ماند که آن را خودم انجام خواهم داد . به جای تو نایب خواهم بود . کمکم کن تا نایبت شوم .

+ نوشته شده در یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت 9:56 قبل از ظهر توسط مائده |


بابا حسین بابا حسین .............بابا حسین بابا حسین......... بابا حسین بابا حسین

می خوام برم تو کوچه ها

نشون بدم به بچه ها

سر بریده ی تو رو(۲)

بگم منم بابا دارم(۲)

بابای دلربا دارم(۲)

خوش اومدی خرابمون (۲)

خوش اومدی تو مهربون

ببین شده قدم کمون (۲)

عمه می گه ای دخترم (۲)

تو رو همیشه دوست دارم

رقیه ی عزیز من

هستی شبیه مادرم

خوش اومدی تو از سفر (۲)

اشک رخ مرا نگه

مرا به همرهت ببر (۲)

ای نام تو ذکر سجود (۲)

رخسار من گشته کبود (۲)

بگو که جرم من چه بود ؟ (۲)

بابا حسین  بابا حسین .......... بابا حسین بابا حسین ........... بابا حسین بابا حسین

می خوام برم توکوچه ها

نشون بدم به بچه ها

سر بریده ی تو را (۲)

بگم منم بابا دارم (۲)

بابا دلربا دارم(۲)

می خوام برم تو کوچه ها

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388ساعت 4:35 بعد از ظهر توسط مائده |


من بی تو تنهایم

بی تو نمی تونم

سر به سرم می زاری

من اینو می دونم

همیشه می پیچه

خنده هات تو گوشم

به فکر فرداها باش

برگرد به آغوشم

 

من بی تو تنهایم

بی تو نمی تونم

سر به سرم میزاری

من اینو میدونم

من که بی تو خاموشم

خودت اینو میدونی

چراپای اون حرفهات

یک لحظه نمی مونی

من که بی خاموشم

خودت اینو می دونی

چرا با همه حرفات

دلمو می سوزونی

 

سردی زمستونه

تو حرفات می خو.نم

تو از من بیزاری

من اینو میدونم

کوچ زسمتونو

مثل بهاری که

یه روزای خوبو

یه یادگاری که

من بی تو تنهایم

بی تو نمی تونم

سر به سرم می زاری

من اینو می دونم

من که بی خاموشم

خودت اینو می دونی

چرای  پای اون حرفات

یه لحظه نمی مونی

من که بی خاموشم

خودت اینو می دونی

چرا با همه حرفات

دلمو می سوزونی

من بی تو تنهایم

بی تو نمی تونم

سر به سرم می زاری

من اینو می دونم

من که بی خاموشم

خودت اینو می دونی

چرا پای اون حرفات

یه لحظه نمی مونی

من که بی خاموشم

خودت اینو می دونی

چرا با همه حرفات

دلمو می سوزنی

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت 9:40 قبل از ظهر توسط مائده |


به تو می انديشم

 که روزهاست از تو دورم

به تو می انديشم که چه راحت رفتی

به سادگی پلک زدن

و به سان يک بغض گره خورده در گلو

به تو می انديشم

که چرا آمدی چرا رفتی

به تو می انديشم

تويی که تک تک کوچه پس کوچه های دلم را سرک کشيدی

به اين می انديشم

که چگونه به تو نينديشم....؟؟؟!!!!

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388ساعت 6:47 بعد از ظهر توسط مائده |


همیشه مونس و یارم پدر بود                           

    به وقت رنج غمخوارم پدر بود

چو پروانه اگر بال و پرم سوخت

ولی شمع شب تارم پدر بود

 

دگر نا امید شده  نا امید ِنا امیدم

چه سخت شده ضربان قلبم به نزدیکی حادثه

کاش این ضربان بایستد در برابر زمان

چه زود رفته ای از میان دلهای بی دغدغه

و هنگام رفتن هدیه ای دادی از جنس اشک

آه ، از جنس ناله

و چه بی رحمانه

گرگهای خونخوار هجوم آوردن به خون تو

کاش مرا سرزمینی بود دوردست ، بی کس

که کس نشناسد ؛

از رد

شناختند و خوردند و مکیدن

اینجا بوی تو نادر شده و رد تو گمنام

و من در میان دلغک ها هیچ به روی نمی آورم

که مبادا مرا هم مانند کلاغک زشت بترسانند

تنها گوشه ی اتاقم

باز تو رویا و تو خوابم

باز چشمام دید به عکست

باز شدم تشنه ی چشمت

داغونم کرد فکر این که تو کجایی

منو بکش بشنو از این تو

بدنم خیس شده از اشک چشام

سم تو زمزمه ی زیر لبام

ببین عکستو تو آغوش

برده از سرم دل و هوش

ببین التماس و اشکام

باز منو نکن فراموش

پدر خانه ی نو مبارک .......... لباس نو چه زیبایت می کند . کـــــــــــــــاش بودی

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه پنجم مرداد 1388ساعت 10:41 قبل از ظهر توسط مائده |