تبليغاتX
«´·.¸¸.·.·´¯`·.«´·.¸¸.·.·´¯`·.«´·.¸¸.·.·´¯`·. تو اگر می دانستی که چه زجری دارد خنجر از دست عزیزان خوردن از من خسته نمی پرسیدی آه که چرا تنهایی .·´¯`·.·.¸¸.·`» .·´¯`·.·.¸¸.·`» .·´¯`·.·.¸¸.·`» هر کسی به رسم دوستی دلم را شکست

هر کسی به رسم دوستی دلم را شکست

از تنهایی ها فرار کردم و به دنبال تو می گردم

 نامت

ادم
فرزند؟
بنويس اولين يتيم خلقت
محل تولد؟
بهشت پاك
اينك محل سكونت؟
زمين خاك
آن چيست بر گرده نهادي؟
امانت است
قدت؟
روزي چنان بلند كه همسايه خدا،اينك به قدر سايه بختم به روي خاك
اعضاء خانواده؟
حواي خوب و پاك ، قابيل خشمناك ، هابيل زير خاك
روز تولدت؟
روز جمعه، به گمانم روز عشق
رنگت؟
اينك فقط سياه ، ز شرم چنان گناه
چشمت؟
رنگي به رنگ بارش باران ، كه ببارد ز آسمان
وزنت ؟
نه آنچنان سبك كه پرم در هواي دوست ،نه آ نچنان وزين كه نشينم بر اين خاك
جنست ؟
نيمي مرا ز خاك ، نيمي دگر خدا
شغلت ؟
در كار كشت اميدم
شاكي تو ؟
خدا
نام وكيل ؟
آن هم خدا
جرمت؟
يك سيب از درخت وسوسه
تنها همين ؟

همین !!

حكمت؟
تبعيد در زمين
همدست در گناه؟
حواي آشنا
ترسيده اي؟
كمي
ز چه؟
كه شوم اسير خاك
آيا كسي به ملاقاتت آمده؟
بلي
كه؟
گاهي فقط خدا
داري گلايه اي؟

دیگر نه ، ولی ......

ولي چه ؟
حكمي چنين آن هم يك گناه!!؟
دلتنگ گشته اي ؟
زياد
براي كه؟
تنها خدا
آورده اي سند؟
بلي
چه ؟
دو قطره اشك
داري تو ضامني؟
بلي
چه كسي ؟
تنها كسم خدا
در آ خرين دفاع؟
مي خوانمش كه چنان اجابت كند دعا

 

دلم برایت تنگ شد کاش تو هم ؟ !!؟

 

+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت 5:7 بعد از ظهر توسط مائده |


این بار را بهانه ی دلتنگی است و نوشتن

چقدر خوب بود ۲سال پیش . نه خیر ۱ سال پیش چرا دور می روم . همین دیروز های خوبم را . مرور کردم بودن و نبودن هایم را ، انگار همین دیروز بود . هراسی سنگین بر دلم سنگینی می کرد .

ای کاش نه می رفتم و نه می ماندم .

کم نیست خاطرات من و یادهای من ، نمی دانستم روزی من هم اینگونه فراموش می شوم و نمی بینندم .

نه تاب گفتن به تو را دارم و شرمساری نزد خدا را که مانع می شود چیزی بر لب نیارم . احساسم را گره کور زدم ، نمی توانم بازش کنم ، خدایا کمکم کن

 

+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387ساعت 11:42 قبل از ظهر توسط مائده |


کفش هایم که پر از خستگی اند نقشی از نوعی دلبستگی اند...

دستهایم که نیاز آلودند .

 همه ی عمر به سویت بودند.

 باز هم پاشو فداکاری کن.. آرزوهای مرا یاری کن...

نمي دانم چه مي خواهم بگويم؟؟

 

+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم خرداد 1387ساعت 12:56 بعد از ظهر توسط مائده |


نیستش

نمیدونم کجاس؟

چه میکنه؟

ولی میدونم که

ندارمش!!!

نمیخواستم تو رو تو گم ترین "آرزوهام" ببینم

نمیخواستم که بی تو به "دیوارها " بگم "دوست دارم".

دیگه دل نمیمونه

مثه دل کبوتر میزنه

دلم هنوزم میگه هنوز هم
" دوسش داره"
" دوسش داره"
" دوسش داره"



* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *


تو این دوردستها انگار که میبینمش با کوله ایی از خاطرات پوسیده
و شانه هایی که خم شدند از بی کسی
چشمانش ندارند آن کورسویی که امیدم بودن در شبهای سرد زندگیم
چه خاطراتی که گم کردم توی پیچ و خم با تو بودن
من هنوز هم مانده ام پای این جاده ی پر برف و طوفانی
بگو تو کی میایی یا چرا از من گریزانی
فقط بگو
بگو
بگو .... "

آشنایم.........!!

""............چون تو خواستی ..........""

گفتنی ها را گفتم و اکنون در پشت دیوار های " سکوت "  گم شده ام .

من همیشه هستم.

+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 10:42 قبل از ظهر توسط مائده |


از دوردستها

صدایت را می شنوم

که مرا به سوی خود می خوانی

            چه زیباست

                        به سوی تو دویدن

            و در آغوش تو

 آرام گرفتن

آن لحظه دیگر دنیایی

            جز دنیای ما وجود ندارد

 

 

 

 

 

تولدم مبارک

 

+ نوشته شده در جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 10:17 قبل از ظهر توسط مائده |