سلام
شب یلدا هم رسید با یه عالمه حرف و سخن و حدیث !!!!!!! تو این شب همه دور هم جمع می شند و تا نیمه های شب بیدار می مونند چون بلندترین شب سال هست اما یکی اون ور دنیا تنهاست حتی جرات ندارم به کسی بگم که دلم داره از غم می ترکه و می خوام گریه کنم ای کاش هیچ وقت خورشید غروب نمی کرد و روز می موند تا توی این شب به این بزرگی و طولانی تو تنها باشی تنها دلخوشی شب اخر پاییز موقع قاچ زدن هندونه اینه همه دور و برت باشند اما تو تنها باشی و می خوام به این تنهایی هات اضافه کنم دلم برايت تنگ شده است............ کاش بودی تا برايت لالايی می خواندم ...... *************** چرا باور نمی داری؟ خدا هم قصه ما را به هر شب با ملايک نيز می گو يد ملايک سخت می گريند خدا در کار خود مانده ست نمی داند بميراند ويا از کيسه لطفش بنوشاند به لبهاي شراب زندگانی را در ضمن بابت شب یلدا دوست خوبم آقا صالح به مناسبت شب یلدا ساعت ۹ شب به بعد مراسم داره خوشحال میشم که به جمع این دوست خوب اضافه بشین
مائده مرد واست فقط برای مردن کمی امانم بده...........................................
![]()
![]()
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385ساعت 9:30 بعد از ظهر توسط مائده |
سلام
نمی دونم که چی شده این وقت شب به سرم شده بیام وبلاگ آپ کنم خیلی اعصابم داغونه نمی دونم چرا اما خرابه ! هر کسی گفته مائده کو بگو مرده دیگه خسته شدم این هم شد زندگی یه روز بیایی یه روز بری میگن بالاخره میریم اما میریم مهم رفتنه مثل جایی که می خوای بری باید میری مهم راه رفتنه ووووووی دیگه دیونه شدم نمی دونم چی گفتم خدایا به بزرگی خودت ببخش منو دارم کفر می گم اما بابت همه چیزی که دادی شکرت هر چی هم که ندادی باز هم شکرت خستگی ادم از تن بیرون می ره . وقتی خدا می یاد یاد یه کسی می افتی که پشتوانه ی تو میشه توهمه ی کارها اما ما ادم ها به جای این که خدا رو پشتوانه ی کارهامون قرار می دیم انسانها رو پشتوانمون قرار می دیم مثلا عاشق یکی می شن بعد پشیمون می شن ای کاش نمی شدند یا این که به هر علتی نمی تونن کسی و دوست داشته باشند یا این که طرف مقابل دوستت نداره و نیمه ی راه رهایت می کند اما کسی که نه جوابت می کنه ، نه وسط راه از با تو بودن خسته می شه با تو بودن رو واسه همیشه می خواد برای خودش می خواد خداست .......... بعضی موقع پشیمون میشم حرفایی رو میزنم و پاک می کنم اما حالا دیگه خسته شدم بریدم کوتاه اوردم به یکی امیدوار باش که اون هم امیدش به تو باشه کوچه وصال بوی یاس می دهی بوی کوچه وصال و دست کوچکت چه مهربان و ساده است و صورتت مثل ماه پاک و بی ریاست و غنچه لبت نشان زندگی است نگاه تو چه آشناست تو ساده ای ساده مثل آسمان و پاک مثل ابر خنده های تو رویش جوانه است روی شاخه امید قلب تو مثل قلب قاصدک فارغ از دورویی است غصه های تو غصه های تلخ بی کسی ست قصه تلخ زندگی ست صدای تو صدای بال یک فرشته است صدای زندگی ست تو از تبار سرخ لاله ای شکوفه ای شقایقی تو ژاله ای تو از قبیله گلی تو از نژاد سنبلی تو ماه کوچه وصال و آفتاب کو چه دلی بهار را صدا بزن بگو به باغ بگو به دشت بگو به گل بگو به مردمان کوچه وصال که روزهای تلخ رفتنی ست بگو که عشق ماندنی ست بگو بگو که غصه رفتنی ست
دیگه خداجون امید بده خسته شدم در حالی که راه طولانی رو باید طی کنم خداجون این قدرمزاحمت شدم که جواب کوبیدن درم را نمی دی؟ نه دلداری می خوام نه امید نه هیچی ، زندگی ای که خودم می خوام بسازم خدایا کمکم کن کاری نکن وسط راه خسته بشم و دست از رفتن به هدف و مقصودم بکشم تنها دلخوشی من اینه که بیام در خونت و جواب رد به من ندی می دونم که نمی دی اما بازم کمکم کن همیشه به یاریم اومدی این بار هم بیا و دلم را آرام کن ................... اگر همه ی دنیا را بدهند حاضر نخواهم بود آرامشی را که با تو تقسیم می کنم بفروشم حتی به قیمت جانم شده نگه داریش خواهم کرد خدایا به تو پناه می برم و از تو پناه می خواهم و از تو می خواهم که همه را در پناه لطف خودت نگه داری

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم آذر 1385ساعت 10:36 بعد از ظهر توسط مائده |
سلام
مگه میشه آسمون الکی بباره ، مگه میشه دل آدم بگیره؟ واسه کی؟ واسه چی؟ خیلی چیزها یکی پول نداره تا نون بخره ناله می کنه یکی پول داره نون نداره دنیا با همه ی این چیزهاش یه چیزی رو دل آدم ها می زاره اونم چیزی جز غم نیست خوش به حال اونی که با همه چیه این دنیا کنار اومده و بارش و بسته و رفته ؟ داره بارون میاد بارونی که همه دوستش دارن من به شخصه عاشق بارون هستم بدون چتر زیرش راه بری چه قدر برای اومدن بارون تو بهار و تابستون منتظر موندیم تا این که پاییز و زمستون بارونش و بباره اونم بارون شمال ، بارونی که هر روز می باره هر چند که کم می باره اما می باره کم می باره اما همیشه می باره دل آدمی چه طور می باره؟ دیدی بعضی ها روکه دلتنگ هستند چه طور گریه می کنند همیشه اشک می ریزنن مثل بارونی که الان داره می باره خاطره های خوبی از این وبلاگ دارم امیدوارم که همیشه هم این طوری باشه خیلی وقتا می خوام بنویسم اما نمی دونم می نویسم به آخرش می رسم چرا پاکش می کنم؟ هر بار یه چیزی می گم اما پاکش می کنم می رم یه چیز دیگه می نویسم این بار می گم هر کی می خواد بخنده بزار بخنده سوادم تو همین حده که این طوری بگم نه کپی می گیرم نه از کتاب می نویسم از خودم می نویسم یا اون چیزهایی که به نظر خودم خوبه و دوستشون دارم می زارم تو وبلاگم امیدوارم که تا سال دیگه زنده باشم و بتونم یه چیزای بگم خیلی سخته یه زمانی یه کسی بودی اما دیگه نباشی ، یه زمانی همه تو رو بالا سرت می زاشتن اما دیگه نمی زارن دیگه غریبه هر کاری می کنه می گی غریبه هست انتظاری ازش نداری اما فامیل چرا؟؟ مادرم بستری شد مادربزرگم میره این ور و اون ور می گه که عملش کردند و یه تیکه از ریه اش رو ورداشتن آخه تو مادرشی تو چرا؟ هر چند مادر کوچیکش هستی دیگه این قدر چرا اذیتش می کنی؟ مادر من با گریه اینا رو بهم می گفت؟ هر کسی می خواد بخونه بخونه دیگه واسم مهم نیست الان همه دارن دور و بر آدم های پول دار می گردند یکی مثل مادرم یه زمانی اون قدیم قدیما یکی بود اما الان حتی برادرش هم نگاش نمی کنه اگه یه چیزی بشه باید از یکی دیگه بشنون که یه چیزی شده تا بوده از غریبه بوده اما فامیل و آشنا ؟ آخه یکی بهش بگه اون عمل کرده اون ناقص شده به تو چه اگه پسر بزرگت این طوری می شد زمین و زمان و بهم می دوختی .............. ای روزگار هیچی تقصیر تو نیست همه تقصیر سادگی و زود باوریه . مردم خوب هستند اما به شیوه ی خوشون نه مثل تو چون خودت این طوری هستی همه رو این طوری می بینی تا این که با دست اونا یه چیزی میشه باورت نمی شه اما حالا که خوردیی؟ مادر جانم دلم برات می سوزه این همه زندگی کردی باید به من بگی که چی شده دیگه طاقت نمی یاره می گه برم در خونهی خدا از خدا گله و شکایت کنم؟ چی بگم؟ چی جواب بگیریم؟ خدایا نا شکری نمی کنم بابت همه چیز همین که سالم هستم و بهم توان و نیرو دادی تا کار کنم و دستم جلوی نامردهای که نقاب مردونگی زدند دراز کنم و ازت می خوام که تا اون جا که می تونی محتاج به چیزی نکنی زمانی که محتاج شدم اون روز مرگ منه هر چند زنده باشم اما مردن تدریجی عذاب آور تر از یهویی مردنه اینم می دونم که هر کسی یه جورایی مشکل داره یکی بزرگ یکی کوچیک ، طاقت اوردم اما دیگه کارد به استخون خورده ................ پسر عمو دیگه نقطه نمی زارم حالا بخون در رویاهایم دیدم که با خدا گفت و گو میکنم : خدا پرسید: پس تو می خواهی با من گفت و گو کنی؟ من در پاسخش گفتم : اگر وقت دارید . خدا خندید : وقت من بی نهایت است ... در ذهنت چیست که می خواهی از من بپرسی ؟ پرسیدم: چه چیز بشر شما را سخت متعجب می سازد ؟ خدا پاسخ داد: کودکی شان . اینکه آنها از کودکی شان خسته می شوند ، عجله دارند که بزرگ شوند ، و بعد دوباره پس از مدتها آرزو می کنند که کودک باشند . ... اینکه آنها سلامتی خود را از دست می دهند تا پول به دست آورند ، بعد پولشان را از دست می دهند تا دوباره سلامتی خود را بدست آورند . اینکه با اضطراب به آینده می نگرند ، و حال را فراموش می کنند ، و بنا براین نه در حال زندگی میکنندو نه در آینده ... اینکه آنها به گونه ای زندگی می کنند که گویی هرگز نمی میرند ، و به گونه ای می میرند که گویی هرگز زندگی نکرده اند . دست های خدا دستانم را گرفت ، برای مدتی سکوت کردیم ، و من دوباره پرسیدم : "به عنوان یک پدر می خواهی فرزندانت کدام درس های زندگی را بیاموزند ؟ او گفت : بیاموزند که آنها نمی توانند کسی را وادار کنند که عاشقشان باشد همه ی کاری که آنها می توانند بکنند این است که اجازه دهند که خودشان دوست داشته باشند. بیاموزند که درست نیست خودشان را با دیگران مقایسه کنند. بیاموزند که فقط چند ثانیه طول می کشد تا زخم های عمیقی در قلب آنان که دوستشان داریم ایجاد کنیم. اما سالها طول میکشد تا آن زخمها را التیام بخشیم. بیاموزند ثروتمند کسی نیست که بیشترین ها را دارد. کسی است که به کمترینها نیاز دارد. بیاموزند که آدمهایی هستند که آنها را دوست دارند فقط نمی دانند که چگونه احساساتشان را نشان دهند بیاموزند که دو نفر می توانند با هم به یک نقطه نگاه کنند و آن را متفاوت ببینند. بیاموزند که کافی نیست فقط آنها دیگران را ببخشند بلکه آنها باید خود را نیز ببخشند. من با خضوع گفتم: از شما به خاطر این گفت وگو متشکرم. آیا چیز دیگری هست که دوست دارید فرزندانتان بدانند؟ خداوند لبخند زد و گفت: فقط اینکه بدانند من اینجا هستم. "همیشه" خیلی ممنونم که وقت گذاشتید و مطالب منو خونیدید شبتون خوش و آسمون دلتون همیشه آفتابی نه مثل الان بارونی؟؟!!!!!!!!!
+ نوشته شده در شنبه هجدهم آذر 1385ساعت 5:15 بعد از ظهر توسط مائده |
سلام
این بار با آسمونی غمگین آپ میشه هزاران جای خالی برای این که یه حرفی رو نزد صدای نم نم بارون میاد از کوچه های شهر دوباره منم با خاطراتی که تو قبلم جا گذاشتی همیشه برای این منه تنها دیگه حتی ستاره ای نمونده برو خوش باشی برو خوش باش که عاشقت واشه همیشه مرده تو از من عاشقانه تر نبودی تو این دل را به بازیها کشوندی منی که دل به تو سپرده بودم به راحتی سوزوندی تو سوزوندی تو فریاد من و نشنیدی و رفتی چه ساده ترک عاشقان ما کردی توخوابم دیگه حتی من نمی دیدم بری و هر چی رو عشق بزاری منی که دل به تو سپرده بودم به راحتی سوزوندی تو سوزوندی تو از من عاشقانه تر نبودی تو این دل را به بازیها کشوندی منی که دل به تو سپرده بودم به راحتی سوزوندی تو سوزوندی تو سوزوندی تو سوزوندی نمی دونم چی بنویسم ..چی بگم این و می گم خیلی دلم گرفته کجا برم گریه کنم که کسی من و نبینه ...... بوی بارون نمی دانم کجايی ؛ با که هستی ولی باران که می آيد هوا بوی تو را دارد صدای نم نم باران به گوشم باز می خواند کلام روز آغازين: که از کاشانه بيرون شو لباس تيره را از تن برون آور کبوتر های غمگين را که در کنج قفس در بند و زنجيرند رهايی ده وضوبا دست باران گير نمازت را بسوی رويش رنگين کمان برخوان صدا کن آسمان را تا دمادم باز باران را بباراند که گاه بارش باران هوا بوی تو را دارد
چی بگم؟؟ چی کار کنم؟؟ خودتم شاید یه جورایی این جوری شده باشی خودت هم نمی دونی چرا این آهنگ هم .............![]()
دنیا با این همه گرفتاریهاش یه چیزی رو دل ما آدها می زاره اون هم غم و اندوه تا خوشی هست قدرش و نمی دونیم تا این که دلمون می گیره همش ناله می کنیم خدایا به من صبری بده که بتونم با همه ی این چیزها کنار بیام ..خدا جون همیشه کمکم کردی این بار هم مورد لطف قرار بده ...... مائده اومده با هزار تا جای خالی که پر بشه.. کی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ کی پر میشه؟ دلم برای هر چی خوبیه تنگ شده.برای هر چی که آدمیت و انسانیت تنگ شده. کجا هست آدمی که بیاد بگه خوبی و دیده؟ تا خوبی بوده زود رفتش و با رفتنش خیلی ناراحت میشه تا بوده قدرش و ندونسته آسمون با بارون خودشو سبک می کنه و همه رو از بارونی که از روی خوبی می باره خوبی خودشو ثابت می کنه اما آدمیزاد دو پا چه طوری؟؟ یا دلش می گیره عین الان من ..یا گریه می کنه خوب دیگه روزگار چیزی جز این نمی تونه رو ما آدمیزاد بزاره هر کسی یه جوری غم و غصه داره (قصه
) .... خدا جون شکرت برای همه ی چیزهایی که هم دادی و هم ندادی........... این بار مائده
اااا دلم می خواد برم داد بزنم توگوش هر چی که بدی هست و اسمش و خوبی گذاشته؟ هر کی و می بینم ناله داره؟ کجاست خوبی؟ کی می شه روزی همه ی اینها تموم بشه؟؟؟؟ آسمون خودش و سبک می کنه آدمی با چی؟؟
دلم برای همه تنگ شده حتی خودم ، گذشتم و هر چی که خودم ساختم و خرابش کردم دلم برای مسافرم تنگ شده ..مسافری که سرگردونم کرد.... مسافری که حتی صدای پاش هم آدم و به آرامش می برد .... نمی دانم کجا هستی ولی هر کجا هستی با هر که هستی شاد باشی و خوشبخت![]()

+ نوشته شده در یکشنبه پنجم آذر 1385ساعت 10:31 قبل از ظهر توسط مائده |