تبليغاتX
«´·.¸¸.·.·´¯`·.«´·.¸¸.·.·´¯`·.«´·.¸¸.·.·´¯`·. تو اگر می دانستی که چه زجری دارد خنجر از دست عزیزان خوردن از من خسته نمی پرسیدی آه که چرا تنهایی .·´¯`·.·.¸¸.·`» .·´¯`·.·.¸¸.·`» .·´¯`·.·.¸¸.·`» هر کسی به رسم دوستی دلم را شکست

هر کسی به رسم دوستی دلم را شکست

از تنهایی ها فرار کردم و به دنبال تو می گردم

سلام تا شاید مرا بشناسی !!!سلام می کنم تا شاید جوابم را بدهی ...........

بعد یه غیبت و دلتنگی باز هم به سراغ آسمونم اومدم .  مهم نیست از کجای این سرزمین داری این مطلب و می خونی مهم اینه که پای حرفام نشسته ای و داری می خونیش و بعد هم یه حرفی تو دل خودت می زنی .....  مهم اینه که زیر سقف هفت طبقه ی خدا هستی و نظاره گر تو هست .

این هم مطلبی از دوست قدیمی !!! به یادش فریادی خواهم زد بلند تر ازسکوت

من امشب زیر باران گریه خواهم کرد
در این تنهایی و خلوت
در این دشت سکوت وسرد
در این بیهودگی های پر از ابهام
نمی دانی چه بی تابم
نمی دانی چه مشتاقم
ببینم روی ماهت را

من امشب گریه خواهم کرد
من امشب زیر باران
تو را فریاد خواهم کرد
اگر چه گنگ و لالم من
اگر چه ناتوانم من
ولی از عمق جان خود
تو را فریاد خواهم کرد
من امشب زیر باران گریه خواهم کرد
اگر از آسمان سیلاب غم بارد
وگر از هر طرف تیر از کمان آید
بدان ای نازنین من
نمی ترسم
تو را فریاد خواهم کرد
من از تاریکی و ظلمت نمی ترسم
تمام ترس من این است
فراموشم کنی ای دوست

ببار ای بارش باران
چنان بی تاب اشکم من
که می خواهم ببارم من
من امشب گریه خواهم کرد
من امشب بغض را در سینه خواهم کشت
و بی پرواتر از دیروز
تو را فریاد خواهم کرد
من امشب آرزوی مرگ خواهم کرد
چنان مشتاق مرگم من
که شرح آرزوی من
مثال ریشه و آب است
تو ای باران
تو ای مولود ابر آه
چه حسرت گونه می باری
مرا با خود ببر امشب
فرو در خاک و خاکستر
مرا با خود ببر امشب
به گورستان دلتنگی
مرا با خود ببر امشب
که اینجا
زندگان از عشق بیزارند و
باران را نمی فهمند

من امشب گریه خواهم کرد
و از دست خدا هم شکوه خواهم کرد
خدا یا!
چرا مردم نمی دانند
باران حاصل اشکی است
که عاشق از دو چشمانش
به هنگام سکوت خویش می بارد
چرا مردم نمی دانند
که باران هدیه ابر است
به هر که عاشق اشک است
من امشب گریه خواهم کرد
به گوش ابر ها امشب
تو را فریاد خواهم کرد
بمان ای نازنین با من
بمان تا لحظه اخر
بمان تا زندگی باقی است
بمان تا ابر بارانی است
بمان تا در کنارت من
بسان غنچه بشکافم
بمان تا در نگاهت من
بکارم شاخه عشقی
بمان تا روی دستانت
ببارم شبنم اشکی
بمان تا روی لبهایت
نشانم بوسه لطفی
بمان ای نازنین با من
بمان تا آسمان آبی است

اگر چه می روی امشب
ولی من هر سحر گاهان
تو را فریاد خواهم کرد

من امشب گریه خواهم کرد
بسان کودکی گم کرده مادر را
چنان می گریم امشب من
که خون از دیده ام آید
که مپ گان نگاه من
به رنگ سرخ خون گردد

من امشب گریه خواهم کرد
به یاد قامتت ای دوست !
میان باغ احساسم
هزاران سرو می کارم
به یاد صورت ماهت
میان آسمان آبی قلبم
هزاران ماه می کارم
به یاد چشم شهلایت
میان حوض چشمانم
هزاران گریه می کارم
من امشب گریه خواهم کرد
تو را من با تمام حسرت و اندوه
تو را من با تمام بغض
تو را من با تمام درد
تو را من با تمام هرچه احساس است
تو را من با تمام هر چه دلتنگی است
تو را من با تمام هر چه امید است
تو را فریاد خواهم کرد
اگر امشب خدا گوید:
" که بنده!
ساکت امشب ساکت امشب "
ساکت امشب من نخواهم بود
تو را من با تمام عشق
تو را فریاد خواهم کرد

برای تو

زندگی شده حباب تو خالی بی تو .........

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم بهمن 1385ساعت 8:4 بعد از ظهر توسط مائده |


بینامونشان

 

سلام ! یک سلام رسا و محکم به رفقایی که با شروع زمستان

 

دلهایشان یخ بسته نشد و  ۱۰۰۰  لحظه سکوت به احترام مرگ گرمای

 

قلبهای اکنون یخ بسته !

 

بازهم گله دارم . . .

 

بسم الله  . . .

 

۱

 

۲

 

۳

 امتحان میکنم !

 

صدا می آید ؟ صدا خوب است ؟‌!

 

خدایا ! امتحان میکنم ! صدایم را میشنوی ؟! مرا میبینی ؟‌!

 

آری من همان پسرکی  هستم که هر شب با ستاره های آسمانت

 

نجوا میکند . آری همان شاعرکی که دیگر شعرهایش بوی گنده مرگ

 

 را میدهد ! آری من همانم . . .

 

امتحان میکنم !‌!‌! سیم های بلند گوی زمین به آسمانه من٬اتصالی

 

پیدا کرده است !

 

خدایا می شنوی ؟ این صدای من است . همان پسرکی که در

 

سجده های نمازش نامت را فریاد می زند  ٬  من همانم ! آن که به

 

خداوندی خدایش ایمان دارد .

 

وای از دست بلندگویم ! کوتاهی میکند .

 

۱  ٬  ۲  ٬  ۳ 

 

من باز هم امتحان میکنم . . .

 

+ نوشته شده در سه شنبه سوم بهمن 1385ساعت 9:59 قبل از ظهر توسط مائده |