تبليغاتX
«´·.¸¸.·.·´¯`·.«´·.¸¸.·.·´¯`·.«´·.¸¸.·.·´¯`·. تو اگر می دانستی که چه زجری دارد خنجر از دست عزیزان خوردن از من خسته نمی پرسیدی آه که چرا تنهایی .·´¯`·.·.¸¸.·`» .·´¯`·.·.¸¸.·`» .·´¯`·.·.¸¸.·`» هر کسی به رسم دوستی دلم را شکست

هر کسی به رسم دوستی دلم را شکست

از تنهایی ها فرار کردم و به دنبال تو می گردم

این روزها دلم بد جور هوایت را کرده

هوای آن نگاه بی تفاوت اما پرشور . هوای دستان پر مهر و گرم. هوای قدم زدن دوشادوش بعد از مدتهای طولانی و چشم انتظاری

این روزها سرمای هوا را بیشتر احساس میکنم . شاید به خاطر این است که در اعماق قلب مهربانت یاد من یخ زده است

این روزها از تو پر میشوم و حتی با سیل اشک هم خالی نمیشوم.

این روزها تنها واژه ای که میان مغز و زبانم مبادله میشود نام تو و تکرار توست

این روزها دستهایم میان سیم خاردارها گیر کرده اند. سیم هایی که مرا زنجیر میکنند تا نتوانم تو را تمنا کنم.

این روزها انگار آسمان هم برای من دل میسوزاند.

دیگر سیلی هم صورتم را سرخ نمیکند.

این روزها قلبم مثل گذشته نمی طپد.

این روزها ضرب ناموزون این قلب مصدوم همه را به خنده و مرا به گریه وا میدارد .

این روزها مژه هایم هم برایم شهادت میدهند که تو را دوست می دارم .گاهی قامت بلند و نحیفشان زیر بار سنگینی اشکهایم خمیده میشود و گاهِ دیدنت، طپش‌های این ساعت شماطه ای ناکوک آرامششان را بر هم میزند.

اين روزها قلبم را به شيطان فروخته ام . گاهي دلم ميخواهد موهبت زندگي كردن و زنده بودن را به خداوندگار، باز پس دهم و انگاه كه مخيله ام تصوير ميكند كه تو هرگز بر خاك سر و نمور قبرم دست نوازشي نميكشي و آنگاه ديگر دلتنگيم را چاره اي نيست و يا شايد از گرد بيرنگ غمي كه براي لحظه اي چهره مهتاب گونت را بيازارد باز هم به زندگي چنگ مي اندازم.

اين روزها مثال مسافري شدام كه ميان راه ُ در ايستگاهي كه نام و نشاني ندارد از قطار زندگي پياده شده ام . حيران و سرگردان و وامانده . ترسيده ام اما اندك اميدي به قطار بعدي دارم شايد بويي از تو با خود داشته باشد و شايد در انتهاي آرزو ، تو به دنيالم بيايي.

این روزها دلم براي دلتنگي هاي يعقوب نبي ميسوزد . كارم شده بوييدن پيراهن يوسفم و اشك ريختن براي دلتنگيهاي او براي يوسفش .

اين روزها تمام با تو بوده ها را  بر پرده خيال مينشانم و  تيشه بر ريشه خود ميكوبم.

اين روزها دلم ميخواست ميتوانستم بار ديگر گرماي دستانت را حس كنم و به خنده هاي دلنشينت ديده بدوزم.

اين روزها  گلهاي پاغچه كوچك قلبم به ياد  از دست دادن دست مهربانت افسرده شده اند

اين روزها ديگر خورشيد مثل هميشه طلوع و غروب نميكند. طلوع بي رنگ و غروبي دلتنگ تر از هميشه دارد.

این روزهای انگار دلتنگیهایم و غربتم کش می آید . زمان کش می آید.

" این روزها انگار زمان گیر کرده در آخرین لحظه با هم بودنمان "

اين روزها  كه به شب ميرسد دلتنگي هايم اوج مي گيرد و قلبم از حركت جا مي ماند  رود اشك خروشان ميشود . گاه ميان بستر انقدر بيتاب ميشوم كه گويي گاه مردن است. پس قاب كاغذي تصويرت را بر سينه ميفشرم تا اندكي آرام گيرم.

اين روزها ناجوانمردانه مرا بي تاب كرده اي و خواب از چشمانم ربوده اي.

 ....

 .....

این روزها دلم میخواهد "حرف آخر" ی را نزنم و نشنوم اما دلم میخواهد این حرفها را تو بشنوی و حرفهای ماقبل "حرف آخر" را بزنی.

خواستم بگویم دلتنگی هایم کم نیست. اما به یاد آر روزی را که بار بستی و رفتی . همین کافیست .

 

+ نوشته شده در چهارشنبه سوم بهمن 1386ساعت 5:46 بعد از ظهر توسط مائده |